گزارش توسعه فردی فروردین 1405
بالاخره بعد از 40 روز در بامداد 19 فروردین آتش بس به طور رسمی اعلام شد ولی اینترنت تا آخر فروردین هم وصل نشد که نشد. نه تنها قصدی برای وصل کردن عمومی و برگشت به حالت قبل از جنگ ندارن بلکه طرح جدید اینترنت پرو! ران شده و دارن به صورت محدود به برخی افراد و کسب و کارها اینترنت با تعرفه 10 برابر قیمت قبلی و با امضای تعهد و … میدن.
بخش اول) کار و کار و کار
خب اینترنت قطعه و هیچ کاری از دستم برنمیاد که انجام بدم! فقط تونستم هاست رو منتقل کنم و دامنه سایت رو تغییر بدم. اونم با هزار بدبختی چون برای ثبت در ایرنیک باید در یه سامانه جدید احراز هویت میکردی!
اواخر فروردین که دیگه تحمل این وضعیت نشستن و هیچ کاری نکردن بسیار دشوار شده بود یه آگهی در دیوار گذاشتم برای کمک به کسب و کارها و نجاتشون در دوران قطع اینترنت. چند نفری زنگ زدن اما فقط میپرسیدن آیا من دسترسی به اینترنت دارم و کانفیگ میخواستن نه خدمات دیگه.
بخش دوم) در ستایش آموختن
حکایت های آموزنده ای از گلستان سعدی خوندم مثل نرود میخ آهنین در سنگ و ماجرای جوان مشت زن که از وضعیت مالیش به تنگ آمده بود و برای تغییر در زندگیش تصمیم به سفر میگیره.
کتاب ها
چراغ سبزها – متیو مککانهی
تا حالا چند تا اتوبیوگرافی خیلی خوب خوندم. یکیش ویل اسمیت بود که تجربه خوندنش فوق العاده بود و اون یکی هم روایت زندگی متیو پری بود که به قلم خودش و البته مترجم گرامی و صدای گرم اشکان عقیلی پور از طاقچه شنیدم. بنا به اون تجربیات خوب گذشته،
تصمیم گرفتم کتاب چراغ سبزها
(green lights)
رو هم بخونم.
خوندنش تجربه بدی نبود. نقاط مثبت خوبی داشت اما مثل دو تجربه قبلی نبود. اینبار اما بخش هایی رو هایلایت کردم و حاشیه های مختصری اضافه کردم که اگه بعدها خواستم مرور کنم بتونم به شکل بهتری این کارو بکنم. یکی از بخش های مهمش خواب های متیو بود. دنبال رویاهایی که میدید میرفت و فکر میکرد باید این کارو بکنه. آخریش فکر میکنم این بود که خواب دیده بود 22 زن هر کدوم با 4 بچه دارن به سمت خونه اش میان که تولد 88 سالگیش رو جشن بگیرن. 88 بچه در تولد 88 سالگی اونم بدون اینکه با هیچکدوم از مادرها ازدواج کرده باشه. در شرایطی این خواب رو دیده بود که فکر میکرد باید دنبال شریک زندگیش بگرده و هرچه زودتر اونو پیدا کنه. خیلی به خانواده داشتن و پدر شدن علاقه داشت تا این خواب رو دید
برداشتش این بود که نباید اولویت زندگیش رو این بذاره و باید اجازه بده تا خودش اتفاق بیفته. بدون این هم میتونه زندگی خوبی داشته باشه.
التیام – معرفی شده توسط مجتبا شکوری
نمیدونم اسم دقیق کتاب چی بود. خیلی تصادفی یه پادکست آوردم تا بتونیم بعد از ظهر بهش گوش بدیم و از قضا مجتبی شکوری مهمون یه پادکستی بود و موضوع رنج بود. این کتاب رو معرفی کرد و استعاره های زیبایی رو مطرح کرد برای بهتر دیدن نقش احساسات در زندگی. استعاره اتوبوس زندگی میگفت فرض کنید شما یه راننده اتوبوس هستید در جاده زندگی و احساسات مختلف مسافران شما هستند. اونهایی که جلوترند رو در آینه میبینید. جایی از مسیر خانم عشق سوار میشه. جای دیگه آقای خشم. صبر پیاده میشه. شرم صندلیش رو با سرزندگی عوض میکنه. اونهایی که نمیخواید چشمتون بهشون بیفته ازشون خواهش میکنید اگه پیاده نمیشن حداقل برن ته اتوبوس. اونا قبول میکنن ولی به یه شرط: از راهی که اونا میگن برید! یه استعاره قشنگ دیگه هم داره از شطرنج بازی کردن با خود. میگه تو ذهنمون بین احساسات مختلف کشمکش هایی که وجود داره مثل یه بازی شطرنجه. ما گاهی میریم طرف مهره های سفید و گاهی سیاه اما این درست نیست. ما طرف هیچکدوم از اونها نیستیم. ما خود بازی هستیم! کل بازی!
گروه کتابخوانی
تا اطلاع ثانوی و اتصال به اینترنت تعطیل است. از بچه ها خبری هم ندارم از زمان جنگ.
گزارش نویسی
گزارش های کوتاهی تقریبن برای هر روز نوشتم. در بدترین حالت یه جمله رو دارم. اما نتونستم بازبینی 1404 رو انجام بدم. همچنان مونده. نمیدونم اصن بتونم این کارو بکنم یا نه.
بخش سوم) ارتباطات و انسان ها
سال تحویل رو به دو سه تا از دوست های نزدیکم تبریک گفتم. در قطع اینترنت محبور بودیم زنگ بزنیم یا sms بدیم که اونم به علت اختلالات شبکه احتمال موفق شدنش چندان بالا نبود. به هر طریق پس از تلاش های متعدد تونستم باهاشون تماس بگیرم و sms هم رد و بدل کردیم.
به مربی یوگا هم تبریک گفته بودم ولی گمونم شماره ام رو نداشت و چیزی نگفت. شایدم اصن به دستش نرسیده نمیدونم!
بعد از سیزده به در هم که دیگه داشتم از قطعی اینترنت دیوونه میشدم یادم به دوست و همکارهای قدیمی ترم افتاد و باهاشون تماس گرفتم ببینم اونا چیکار میکنن در این اوضاع. خداروشکر همگی خوب بودن و گاهی تونسته بودن از کانفیگ ها برای اتصال استفاده کنن قیمت ها هم متفاوت بود. منصف ترینشون از یزد بود 4.5 برای 10 گیگ اینترنت!
بخش چهارم ) الهامات و اکتشافات | تجربیات جدید
داشتم نوت های گوشیم رو نگاه میکردم که یه لحظه خشکم زد. من چیز زیادی در نوت گوشی ثبت نمیکنم. مگه اینکه واقعن چیز مهمی باشه و قلم و کاغذ یا لپتاپ دم دستم نباشه. به آخرین نوت های لیست که رسیدم این رو دیدم:«آقای شعبان علی و سایت متمم» در بهت فرو رفتم!
همیشه فکر میکردم اگه زودتر با محمدرضا و متمم آشنا میشدم چقدر میتونست مسیر زندگیم متفاوت باشه. چقدر میتونستم تصمیمات بهتری بگیرم. چقدر دیدم بازتر میشد. چقدر عملکرد متفاوتی میتونستم داشته باشم و … که فهمیدم سال 98 اسمش رو شنیدم و اتفاقن موضوع مهمی هم بوده که یادداشت کردم اما هیچوقت بهش برنگشتم تا ببینم چرا این کارو کردم و حداقل یه سرچ کنم… حالا دیگه دریغ و افسوس فایده ای نداره. فقط میتونم اهمیت مرور کردن رو با پوست و گوشت و استخونم حس کنم! همینطور اهمیت پروژه مدیریت دانش شخصی و دیجیتال گاردنی که دارم دست و پا شکسته دنبالش میکنم.
تمرین خطاطی
برعکس نقاشی خطاطی رو خیلی زیاد دوست دارم. اوایل فروردین بود که دوباره قلم و زیردستی و کاغذهای مشق خطاطی قدیمم رو دیدم و هوس کردم بازم قلم به دست بگیرم و یکی از بیت های زیبای حافظ، سعدی، مولوی رو بنویسم. مرکبم خشک شده بود و وقتی رفتم لیقه و مرکب تازه بخرم فهمیدم مرکب هم انواع و اقسام داره! قبلن فقط یه نوعش رو دیده بودم. به فروشنده اعتماد کردم و مرکب امیران رو گرفتم. نمیدونم تاثیر اون بود یا من واقعن داشتم بهتر میدیدم و بهتر میفهمیدم چطور باید حروف رو به هم بچسبونم تا یه کلمه زیباتر دربیاد! کم کم داشتم به قلمم هم شک میکردم؛ نکنه اونم خوب نبوده و کلن داشتم اشتباه میزدم تا الان! که یادم افتاد سرمشق ها رو اساتید با قلم و مرکب خودم مینوشتن و مشکل از اون نبوده 😉
سلامت
پس از سالها تردید بالاخره تصمیم گرفتم برم آزمایش بدم. بله من تا حالا آزمایش خون نداده بودم و گروه خونی که روی گواهینامه رانندگیم ثبت شده رو هم با فرض اینکه بچه واقعی خانواده هستم +B زدم. چرا؟ چون فوبیای خون و سوزن (سرنگ) دارم. حالم بد میشه و اون شرایط برام غیر قابل تحمله. قرص و شربت هم نمیتونم بخورم و به تعداد انگشتان یک دست بیشتر آمپول و سرم نزدم. اونم در شرایط خیلی حاد که به زور بردنم و با اختیار و انتخاب من نبوده. هر بار تزریق هم باعث شده از حال برم و حسابی بقیه رو ترسوندم تا به هوش بیام!
یه نظر شخصی هم داشتم که مرگ ناگهانی بهتر از اینه که بدونم مریضم و دائم درگیر دکتر و دوا درمون باشم. زندگیم رو میکنم و یهو میمیرم و خلاص. بدون گرفتاری و اسیر بیمارستان شدن. هیجانش هم بیشتره. پایان تاثیرگذارتری هم هست. چندسالی میتونستم باهاش سر بقیه رو گرم کنم و خودم رو هم گول بزنم حتا میشه گفت باورم شده بود که این شرایط رو نباید تغییر بدم و مگه پذیرش چیزی غیر از اینه که خودمون رو همونجوری که هستیم ببینیم و بپذیریم با همه ویژگی های مثبت و منفی که داریم. خود واقعیم کسی بود که میونه ای با پزشکی نداشت و نمیخواست داشته باشه. یه امید هم داشتم که علم پیشرفت میکنه و راه های جایگزین کشف میشن و دیگه نیازی به این متد های خشن نیست. (البته یه تبلیغ هم از یه دستگاهی دیده بودم که آنالیزهای جامعی انجام میداد ولی نمیدونم جای تک تک فاکتورهای قابل سنجش در آزمایش رو میتونست بگیره یا نه و اینکه دقتش چقدر بود و اینکه نتایجش قابل اتکا هست یا نه. با توجه به قطعی اینترنت الان نمیدونم اون دستگاه اسمش چی بود و نمیتونم جواب بقیه سوال هام رو هم پیدا کنم.)
اما از وقتی با تفکر سیستمی و نگاه بلند مدت آشنا شدم و به بزرگسالی راه یافتم(!) کم کم موضعم نرم تر شد. حالا دیگه اینطوری فکر میکردم که اگه مشکل کوچکی باشه که قبل از 30 سالگی بتونم حلش کنم چی؟ میخوام در 30 سالگی سالم باشم نه که تاوان افکار کودکانه رو بدم. این که یه دور هم مریض شدم بی تاثیر نبود البته! در نهایت تصمیم گرفتم با این ترسم رو به رو بشم و رفتم دکتر و گفتم هرتستی که هست رو بنویسه چون میخوام برای اولین بار آزمایش بدم. همون موقع به آزمایشگاه مراجعه کردم چون قبل از ظهر بود و ناشتا بودم میتونستم آزمایش بدم اما ساعت های طولانی ناشتایی که از نظر خانم پذیرش میتونست در نتیجه اثر بذاره رو بهانه کردم و به خونه برگشتم. همین بوی الکل مراکز درمانی که بهم میخوره حالم بد میشه. دست و پاهام شروع به لرزیدن کرده بود و فکر خوبی نبود که همون موقع آزمایش بدم. چتد روز بعد یه بار دیگه نیت کردم برم و منصرف شدم. حتا تو خونه هم که بهش فکر میکردم حالم بد میشد. یه روز دیگه پاشدم رفتم که خداروشکر تعطیل رسمی بود و آزمایشگاه ها بسته بود. بالاخره آخرین بار یک هفته پس از ویزیت دکتر رفتیم و با این غول بی شاخ و دم چشم در چشم شدم. ماجرای اتفاقاتی که افتاد طولانیه و در این مقال نمیگنجه اما همین که بی هوش نشدم نشونه خوبی بود.
بخش پنجم) درس آموختهها
lesson learned
- احساسات مثل مسافرهای اتوبوس ما در جاده زندگی هستند اگه سعی در پنهان کردنشون داشته باشیم هم باید بدونیم که حداقل بخشی از انتخاب مسیر رو به دست میگیرن.
از کتاب مککانهی: - یادمان باشد که با تلاش برای نمردن، بیشتر زنده نمیمانیم. وقتی درگیر و مشغول زندگی کردن باشیم، بیشتر زندگی میکنیم.
- چیزی را که نیازم بود میخواستم و به چیزی که میخواستم نیاز داشتم.
- یک بار که فهمیدی سیاه است دیگر مثل قبل نخواهد بود.
- گاهی این که یه چیز را انتخاب کنید و بهش متعهد بمانید مهمتر از اینه که چه چیزی را انتخاب میکنید.
- تفکر باید باعث ساده تر شدن مسائل شود نه اینکه آن را پیچیده تر کند.
- لذت عاریتی است و رنج هم.
Leave a Reply